قبل از عید بود که به هم قول دادیم که بعد از عید من بهش اینترنت یاد بدم و براش وب لاگ درست کنم. همیشه فکر می کردم اگه وب بنویسه پیغمبر میشه. بچه که بود مامانش تموم امام زاده ها و صغا خونه های اصفهان تا تهران رو نذرش کرده بود که آدم حسابی شه. خیلی سعی کرد آدم حسابی شه ولی نمی دونست این آدم حسابی کیه چه جویه چه شکلیه. تمام جوونیش رو دنبال آدم حسابی گشت که ببینه آدم حسابی یعنی چی. به خاطرش رفت دانشگاه کلی درس خوند معمار شد به خاطرش پول دار شد ولی آدم حسابی رو پیداش نکرد. دلش می خواست خودش باشه بدون اون همه پوسته ای که با چسب قطره ای به ادم ها چسبیده. دلش می خواست ایرونی نباشه مسلمون نباشه پسر فلونی نباشه مهندس نباشه تا بطونه خودش باشه. خیلی وقت بود که با خودش معاشرت میکردو مثل جاناتان مرغ دریایی زندگی می کرد. وقتی خودم رو می کشتم که مجوز کارم رو تو جزیره از سازمان بگیرم از دستم عصبانی می شد. بهم میگفت زندگی کوه نیست که بخوای ازش بالا بری و نوکش رو فتح کنی، زندگی دشته. فقط برو توش. خیلی سعی می کرد به من بگه لحظه هایی رو که به زندگی فکر می کنی در حقیقت اونا رو مردگی می کنی. خیلی دوست داشت من بفهمم که ما پرت شدیم تو یه جنگل ناشناخته و تاریک که هزاران تا موسی و عیسی و محمد و زرتشت و ... از این جنگل رد شدن و نفری یه گچ دستشون بوده و همین طور که میرفتن پشتشون رو خط کشیدن و معلوم نیست هر کدوم از این خط ها به کدوم نا کجا آبادی برسه. چه خوبه که یکی پیدا شه که فقط باشه و با تو هم مسیر شه و با بودنش این جنگل رو تنها نری و تو راه بهتون خوش بگذره. فقط یه خواهشی از من داشت و اونم این بود که من هم دلم نخواد مثل بقیه یه گچ بردارم و پشت سرم خط یادگاری بکشم تا پشت سری هام بیشتر گیج بشن. چقدر اون شبها خوش میگذشت که چند تایی دور هم مینشستیم و تا نصفه شب تاس میریختیم و دو به دو تخته بازی مبکردیم. همون شب ها بود که از مردن دفعه اولش حرف می زد و من و بغل دستیم بلند بلند می خندیدیم. از تجربیات مردنش میگفت. از اون روزی که روی تخت بیمارستان سکته کرده بود و در آخرین لحظات روحانی زندگیش پیر مرده تخت بغلی بلند گوزیده بود. بعدش از تصور این که این پیر مرده تو روحش گوزیده انقدر خندیده بود که حالش خوب شد و مرخصش کردن واحساس میکرد بقیه زندگیش رو از گوز اون پیر مرده داره. لحظاتی که تراژدی به کمدی تبدیل میشه رو خیلی دوستشون دارم. این لحظات جادوئی اند و میتونند واقعا معجزه کنند و حال آدم رو خوب کنند. به اینجای پستم که رسیدم واقعا حال بدم خوب شد و تونستم بخندم. آخرین بار قبل از عید شام باهاش رفتیم بیرون و کلی در بارۀ عشق حرف زدیم. همون جا بود که بهش قول دادم اینترنت بازی یادش بدم. چند روز بعدش یهویی رفت دیگه هیچ وقت برنگشت و هیچ تراژدی ای به کمدی تبدیل نشد. دل مون براش خیلی خیلی تنگ میشه و جای خالیش برامون با هیچ چیز و هیچ کس پر نمیشه.
خیلی وقت بود دستم به وب لاگ نوشتن نمیرفت تا اینکه ناردونه بچه ش به دنیا اومد و من خاله شدم. دوباره دلم خواست که بنویسم ولی اولش بیاد فضی.
همش 19 سالش بود. با موهای هایلایت و مانتو تنگ و یه من ریمل یه دستش به ساک سنگین و گندۀ تجهیزات بچه داریش بود و یه دست دیگش به کالسکۀ مدرن بچه. صورت خوشگلش با اون همه بزک ماهرانه خستگی و معصومیت کودکانش رو مخفی نمیکرد. نشستم رو نیمکت یه کم نگاش کردم. با خودم گفتم داری با خودت چی کار میکنی؟ تو همش 19 سالته. باید الان با دوستات بری پسر بازی، بری مهمونی، بری حال کنی، عاشق شی، عاشق چشماش، دستاش، صداش. باید یواشکی ماچش کنی شب بیای خونه دلت هری براش بریزه. الان سن آلوچه خوردنته. بشینی تمبر هندی بخوری ندونی دلت واسه کدومشون ضعف میره. یاید الان تو خیابون ها بلند بلند بخندی، زیر پتو شبونه یواشکی گریه کنی. دلت موهای بلند بخواد، فرداش موهای کوتاه بخواد. دلت لاک ها و روسری های رنگاورنگ بخواد، عشق های رنگاورنگ بخواد. دلت بارون بخواد، خورشید بخواد، اسکیت بخواد، سگ بخواد بعد فرداش هیچ کدوم رو نخواد. دلت مامانت رو بخواد، خونتون رو بخواد، برا چند ساعت خونتون رو خلوت و تنها بخواد. همه برن مهمونی تو نری. الان باید چاییت رو دلت بخواد. الان باید بری سینما، بیای خونه بری سه ساعت زیر دوش حموم وایسی تا تموم خستگی هات شسته شه، با حوله رو تختت ولو شی و بذاری همه فکر ها بیایند و برن. باید خوش بگذرونی، هرچی بیشتر بهتر. باید انقدر ماجرا داشته باشی که تو دفتر خاطراتت جا نشه. باید به اندازۀ 19 سالگیت قند داشته باشی که تو دلت آب شه.
آخه فقط 19 سالته. این کالسکه چیه؟
ای بابا والریا، خودت کوشی؟ خرت کو؟ پاشو برو دنبالش. بپا دوباره رو پل جاش نذاری. ای بابا، ای بابا
وقتی عمری کنار برکه آرزوهایم فقط قورباغه ای بودم که همه شب یک آواز شب آلود کهنه سر می داد.
در اندیشه پوچ رسیدن در برکه پرید. دیگر دیده نشد و برکه آرام و عاری از هرگونه آوای تکراری با مضمون خود در چله ی قورباغه خفته است.
والریانا
11 سالمه. با یه دامن نقره ای یی که خالم از خارج فرستاده و یه جوراب شلواریه سفید. کاش هنوز تنم میرفت. خواهرم برای این دامن نقره ای یه رفت یه پارچۀ نقره ای یه ساده خرید و بلوز دوخت. چه تیپی شده بودم. با این یه دست لباس چند تا مهمونی رفتم. یکیش رو محاله یادم بره. اولین و آخرین تولدی بود که دعوت شدم و مامان گذاشت برم. لباس نقره ای یه رو پوشیدم و خواهرم من رو برد و بعد اومد دنبالم. چه تولدی بود. کلاس پنجم بودم. این تولد تو یه خونه نزدیک مدرسه بود. مدرسه ام پایین میدون قزوین بغل ادارۀ مامان بود و خونه چند منطقه بالاتر. خونۀ همکلاسی هام همیشه به خونمون دور بود و نه اونا می اومدن خونمون و نه من میرفتم خونشون. کلی راه رفتیم تا رسیدیم به خونه ای که توش تولده. وقتی از در وارد شدم دیدم همۀ بچه های کلاسمون به اضافۀ کلی خاله و دختر خاله و دختر عمه و دختر دائی دور هم جمع اند. از ته دل می خندیدن. همه رو زمین دور هم نشسته بودن و مهسا هندی می رقصید. بقیه هم دست می زدن. منم سریع نشستم و دست زدم. بعد پاشدم رقصیدم. گیج بودم. باورم نمیشد اومدم تولد همکلاسیم اونم بدون حضور مامان بابام. همه دورم رو میگرفتند و بیشتر میفهمیدم که دوست داشتنی یم. پرستو هم بود. پرستو دوست جون جونیه من بود و هر روز به عشقه من می اومد مدرسه و زنگ های تفریح حرفهای گنده تر از دهنمون میزدیم. نامه های عاشقانه، کارت تبریک، هر روز تلفن بازی، وای چقدر دلم براش تنگ شده. اونم یه مامان داشت بد تر از مامان من و یه خواهر لوس کوچکتر و جاسوس. اول راهنمایی از هم جدا شدیم. بعد اون رفت امریکا. قبل رفتنش خداحافظی نکردیم. ولی تو کلاس پنجم قول دادیم 14 ساله بعد هم رو پیدا کنیم. این عدد رو از خودمون در آوردیم. اون موقع برامون مفهومی نداشت ولی مطمئن بودیم 14 ساله بعد بزرگ و خانم شدیم. از اول راهنمایی تا چهارم دبیرستان هر سال چند بار خوابش رو می دیدم و سالی یک بار زنگ می زدم 118 اسم و فامیل پدرش رو می دادم و اونا یه شمارۀ تکراری رو به من می دادن. شمارۀ خونۀ پدر بزرگش ولی پدر بزرگ پدریش. اون پیر مرد مهربون با من درد و دل می کرد و میگفت پرستو با خانواده اش رفتند هلند. امریکا نتونستند برن. میگفت مادر پرستو از اونا بدش می یاد و بهشون زنگ نمیزنه. هیچ شماره و آدرسی ازشون و از فامیل های دیگه شون نداشت. خیلی پیر بود. تو تولد پرستو ماتیک قرمز زده بود. یواشکی از خونه شون آورده بود. اونو داد تا منم بزنم و خوشگل شم. جفتمون خوشگل شدیم. اونجا دیدم ممه های پرستو داره در می یاد و مال من هنوزدر نیومده. بعد از 14 سال، واقعا بعد از 14 سال وقتی درس دانشگاه همم تموم کرده بودم و سه سال ازش گذشته بود، یکی از فامیل هاش رو تو "ارکات"پیدا کردم و شماره تلفن پرستو رو ازش گرفتم. زنگ زدم ولی اون من رو نشناخت. همۀ خاطرات رو براش تعریف کردم بازم یادش نیومد و من انقدر گفتم تا یه چیزایی یادش اومد. گفتم یادته مامانت رفته بود پیش دعا نویس و یه طلسم گرفته بود و تو یواشکی اون رو آوردی مدرسه! یادته من دندونم شکست و تو اومدی اداره مامانم ملاقاتم و من خجالت کشیدم از اینکه تو منو بی دندون میدیدی! یادته اسم معلم کلاس پنجممون فلانی بود و خوشگل بود و باباهامون هی می یومدن درسمون رو بپرسن! یادته مداد میکردی تو فکلت که خوشگل وایسه! یادته گروه تآتر تشکیل دادیم و جفتمون سر صف بازی کردیم! و هزار تا دیگه از این یادته ها. خوشحال شد و از اینکه این همه خاطره رو نگه داشتم تعجب کرد. از صد تا خاطره ای که براش گفتم ده تاش رو خوب به یاد آورد. همش رو گم کرده بود. الان مدد کار اجتماعیه و با دوست پسرش زندگی میکنه. قرار شد وقتی اومد ایران همدیگر رو ببینیم. اون تولد هیچ وقت برای من تموم نشد. مامان اون دختری که تولدش بود کیک رو آورد. خاله ها اعلام کردن که کیک رو خودش پخته. باورم نمیشد که یه مامان بلد باشه کیک بپزه. شبیه کیک های شیرینی فروشی ها بود. رویش هم خامۀ سفید و صورتی داشت. همه برای اون مامان دست زدیم. دلم بازم کیک میخواست ولی زود تموم شد. هیچ مردی تو اون تولد نبود ولی اون مامان روسری سرش بود و من از اینکه دامن نقره ای یه خوشگلم کوتاه بود، خجالت می کشیدم.
هشت سالمه. خونمون پر از مهمونه. کلی آدم اومده. یه عالمه آدم بزرگ و بچه. همه مستن. آدم بزرگ ها یهو با هم می خندن. قه قه می خندن و ما بچه ها هم الکی می خندیم. آدم بزرگ ها ساکت میشن بعد یکی می خونه. همش به ما میگن هیس. تموم که شد حالا اون یکی می خونه. منم دلم می خواد بخونم. فرداش وقتی همه رفتند یواشکی می خونم. مامانم سر امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام حبیبم اگر خوابه طبیبم رو مبخوام بلند بلند بشکن میزنه. صدای بشکنش از همه بلند تره. همه شون خوشگل اند. دلم می خواد زود تر بزرگ شم تا منم برم قاطی شون. اصلا و ابدا محل ما نمی گذارن. راستی این همه آدم چی شدن؟ الان کجان و چرا دو تا شون هم دور هم جمع نمیشن. چرا نصف بیشترشون از ایران رفتن و مامان هیچ وقت دیگه یه دونه مهمون هم نداره؟ حالا که من بزرگ شدم دیگه کسی نمونده که من رو هم بازی بده!
نه سالمه. منم و دختر خالم. بارونی هامون کپی یه همه. رفته بودیم سینما بلوار و بعدش رفتیم پارک لاله. داریم نارنگی می خوریم و سردمونه. چه عاشقونه هم رو بغل کردیم. کاش این عشق تموم نمیشد. راستی چرا بعضی وقت ها عشق تموم میشه و تا یادش نیفتی یا خوابشو نبینی دوباره شروع نمیشه!
اینجا پنج سالمه. بغل بابامم. بابام موهای سیاه داره. بابام خوشگله. بابام قدش ازم خیلی بلند تره. بابام از هواپیما هم بزرگتره. بابام یه بغل گنده داره که من توشم و یه سیبیل که وقتی میگی دوچرخه سیبیل بابام میچرخه. بابام دیابت نداره و پدر ژپتو نشده و از مهد کودک خیالی شاندارزان حرف میزنه و من رو با خودش می بره سد لتیان و شنا یادمون میده. بابام ماهی می گیره و ماهی هاش نهنگن. بابام شجاعه، قوی یه، صداش کلفته، با مامان میرن جنگل های سیسنگان چادر میزنن، مراقب همه هست، دزد ها رو می گیره، بغلش گرمه، دستاش گرمه و چاییش رو داغ داغ تو استکان کمر باریک می خوره.
این آلبوم ها حالم رو بد می کنن. اشکم رو در می یارن و دلم میخواد بلند بلند گریه کنم. وقتی میرم مهمونی یکی یه آلبوم می یاره تا عکسهای قدیمیم رو بهم نشون بده بغضم رو می خورم. قورتش میدم و تو مهمونی لبخند می زنم. من دلم نمی خواد مثل آدم های تو عکس ها گم و گور شم. دلم نمیخواد تو خاطرات غرق بشم. دلم می خواد جنبه و ظرفیت عکس دیدن رو داشته باشم و غیر از اون هیچ وقت تنها نباشم.
وقتی ۱۷ سالم بود دوست داشتم برای ادامه تحصیل از ایران برم. مجارستان، هند، اکراین، پاریس و خیلی جاهای دیگه. چند تا سفارت رو با مامانم رفتم. خیلی جاها رو بررسی کردم. میخواستم برم موسیقی بخوونم و به اصطلاح پیشرفت کنم. اینجا هیچ چیز برام نداشت و اونجا همه چیز بود. با یه انرژی عجیب و غریب حاضر به خووندن هر زبان سختی بودم. پیشرفت برام معنی خاصی داشت و میخواستم ایده آل ذهنیم رو بدست بیارم و تا حد امکان رشد کنم. میگفتم ما اینجا ماهی جوبیم و ماهی جوب اندازۀ جوب رشد میکنه. برای ماهی اقیانوس شدن باید از ایران رفت. بابام پول نداشت. فقط یه خونه داشت که حاضر بود اونو بفروشه تا من برم و شاد باشم. من صد سال راضی نبودم خونۀ بابام فروخته شه. این فقط یه خونه نبود که میخواست فروخته شه. خیلی چیزها بود غرور بابام، خاطرات و هزار تا چیز دیگه. من نرفتم.
اگه میرفتم در خوش بینانه ترین حالتش یه خونۀ اجاره ای کوچولو داشتم که برای تا صبح بیدارموندن هام به جای تخیلات شبانه باید به پول اون چراغ روشنش فکر میکردم. اگه میرفتم در خوش بینانه ترین حالتش هر از گاهی پول هام رو جمع میکردم تا به مامان بابام زنگ بزنم و برای قناعت در پول تلفن میبایستی دوستانم رو بی خیال میشدم. دلم رو به درس خووندن در کنسرواتوار خوش اسم و چهار تا چیز دیگر اونجا خوش میکردم و در خوش بینانه ترین حالتش فارغ التحصیل میشدم و کار پیدا میکردم و حالا یا بر میگشتم یا میموندم.
ولی من که نرفتم. همین جا موندم و درس خووندم. عوضش تماشای ذره ذره پیر تر شدن بابام و آرام آرام شکننده تر شدن هیکل نحیفش رو از دست ندادم. شکسته تر شدن صورت مامانم رو به مرور زمان دیدم و تو جراحی هاش اینجا و کنارش بودم. معدود دوستانم رو از دست ندادم و خاطرات خوبم رو باهاشون بیشتر کردم و تو مسافرت های تنهاییم یادشون بودم و دلم خواست بیشتر حواسم به دوستی هام باشه. دل خوشی های کوچکم برام پررنگ تر و بزرگ تر شد. من نرفتم و توی میدون زشت و شلوغ هفت تیر یه جای دوست داشتنی و گرم پیدا کردم که اونم از دلخوشی هام شد. یه استاد دوست داشتنی ای که از فرانسه به ذوق ما برگشته و تعدادی آدم های با حال که دور هم جمع میشیم و حرف های خوب میزنیم و من به عشق این دور همی ها هر هفته تا میدون هفت تیر میرم و میآم. من نرفتم و فرصت های کوچولو کوچولو شغلی پیدا کردم و فهمیدم تو این زندگی کوتاه بلند قرار نیست همه مون آپولو هوا کنیم تا خوشبخت شیم. فقط قراره سرمون گرم باشه و من الان سرم گرمه. من نرفتم و همین جا عاشق شدم. عاشق دستهاش، حرفهای قشنگش و تحملش و باز بیشتر دلم خواست نرم و همین جا بمونم. اون بغل دستیم شد و خیلی چیزها از هم یاد گرفتیم. خیلی چیز ها مفهومش برام عوض شد. اینکه ضریب هوشی فقط یه عدد نیست. کاربرد هم داره و قراره زندگی رو راحت تر کنه و هر کی تطبیق پذیر تره باهوش تره.
بازم نرفتم و همین جا کنار چیزهایی که دوستشون دارم موندم. دیوار خرابه ای رو که یه روز بهش پناه آورده بودم موندم و ساختم و تکمیلش کردم و اسمشو هنر گذاشتم و براش از حسن آباد چراغ خریدم و با نقاشی بچه های یافت آباد تا آریا شهر و تا سعادت آباد دیوار هاشو کاغذ دیواری کردم و الان غیر از خودم چند نفر دیگه هم توش جا میشن. الان خوشحالم از اینکه نرفتم و به پول آب و برق فکر نمیکنم و هر وقت برای اجاره خونه میرم بانک میگم موهای این دختره چه خوش رنگه و بعد از اینکه کارم تو بانک تموم میشه یه دوری تو پاساژ میزنم و مغازه ها رو نگاه میکنم. الان خوشحالم از اینکه خونۀ بابام سر جاشه و وقتی اونجا میرم توالت با خودم میگم وای این کاشی ها مال سی ساله پیشه و من این همه سال دارم این کاشی ها رو نگاه میکنم و هنوز از شمردنشون خسته نشدم. خوشحالم از اینکه وقتی شبها با بغل دستیم دلمون میگیره هزار نفر رو داریم که بهشون زنگ بزنیم و هزار نفر هم ما رو دارند که بهمون زنگ بزنند و بریم درکه چایی خرما بخوریم و اون پایین درکه لواشک بخریم و بگیم به به چه هوایی. بگیم چه جالب که آسمون همه جا یه رنگه و ستاره ها همه جا مثل چشمهای فرشته های تو قصه میدرخشند و موقع خداحافظی دوستامون رو با اشتیاق ماچ محکم کنیم و با یه حس خوب برگردیم خونه تو رختخواب.
حاضرم روسریم رو جلو بکشم، مانتو بلند تنم کنم، تو خیابون از کمیته بترسم ولی کنار اونهایی که دوستشون دارم زندگی کنم. الان مختصاتم رو دوست دارم. نسبت خونه به بقالی و به فروشگاه و به محل کار بغل دستی و به آموزشگاهی که خودم توش کار میکنم و به خونه دوستام و به خونه بابام رو دوست دارم. الان هر وقت هوا تمیزه قله دماوند رو چک میکنم ببینم سر جاشه و خیالم راحت میشه. الان هیچ چیزی برام ارزش کنار هم بودن و موهای سفید بابام رو نداره.
هر یک از ما در بچه گی کلبه ای داشتیم. شاید هم قصری که آن را با رویاهایمان تزئین میکردیم و با آرزو هایمان می آراستیم. بعضی از ما کلبۀمان را وسط یک جنگل سبز می ساختیم. بعضی از ما آن را وسط یک جزیره که آب دریای اطرافش زلال زلال میدرخشید میساختیم و لب ساحل گوش ماهی و مروارید و صدف جمع میکردیم. سوار سلنتیپیتی و صدها ماهی رنگی و دلفین میشدیم وبا همه آنها دوست بودیم. بعضی از ما کلبۀمان را مانند کارتون خانوادۀ دکتر ارنس بالای درخت می ساختیم و همه وسایل و اسباب بازی هایمان را اون بالا می بردیم. بعضی از ما قصر داشتیم. قصری با شکوه و مجلل که آن را بالای ابرها می ساختیم و با لوبیای سحرآمیز ، کشتی و یا بالن به اون بالا میرفتیم و هر شب مهمانی میدادیم. بعضی ها هم قصرشان روی زمین بر پا بود و هرشب قبل از خواب با پسر پادشاه در آن والس میرقصیدند و این رقص پایان و بعد نداشت. بعضی از ما کلبه مان در دل یک غار بود که هیچ کس جایش را نمیدانست و گنجمان را هم همون جا قایم میکردیم. بعضی از ما هم مثل کارتون بلفی و لیلیبیت کلبۀ خوش رنگ و عجیب غریب و بعضی از ما کلبۀ شکلاتی و جادویی داشتیم.
کلبۀ من هم وسط جنگل بود. من و دختر خاله ام دوتایی آن را ساخته بودیم. دوتایی شب ها توی کلبۀ مان چراغ روشن میکردیم و تمام سنجاب ها و حیوانات جنگل رو به مهمانی دعوت میکردیم و جشن میگرفتیم. اطراف کلبۀمان پر از درختان بلند بود و بوته هایی که از آنها تمشک وحشی میچیدیم. دوتایی عاشق هیزم جمع کردن بودیم و پیرهن ها مون یه پیش بند سفید مثل لباس سفید برفی داشت. هر روز صبح گل میچیدیم و در حالی که کیک شکلاتی می پختیم کلبۀمان رو با جارو های بلند تمیز میکردیم. یه سگ مثل بل و سپاستین داشتیم که سر اسم گذاریش و حموم کردنش گاهی دعوامون میشد.
نمیدونم چی شد که این کلبه ها خراب و نا امن شدند. نمیدونم چی شد که فهمیدیم ابرها خیلی سردند و از وسطشون دائم هواپیما رد میشه و جای خوبی برای قصرمون نیست. کلبۀ درختی قشنگمون شته گذاشت و شاخه هاش تنمون رو زخم کرد و برای کلبه سازی شکننده شد و دیگه وسایل مون توش جا نشد. سلنتیپیتی نیومد و جاشو به جلی فیش و کوسه داد که دیگه باهامون دوست نبودند و از بوی جلبک و خزه تهوع مون گرفت. والس با پسر پادشاه تموم شد و مادر پسر پادشاه اومد دو تا جیغ سرمون کشید و رفت. گنج تو غارمون رو باد با خودش برد و کلید و نقشه اش افتاد تو چاه توالت. دختر خاله ام از من دور شد. خیلی دور شد. اون قدر دور که برای زنگ زدن بهش باید اولش دو تا صفر بگیرم بعد کد و بعد هم توضیح بدم که چرا زنگ زدم. کلبه ام رو سرم خراب شد و فهمیدم حیوانات جنگل کارتونی و دوست داشتنی نیستند. آدمها هم کارتونی نیستند.
همه مون با هم از کلبه ها مون پرت شدیم تو آپارتمان های کوچک و دلگیر. رفتیم دم پنجره و دیدیم که منظره بیرون چقدر زشته. پرده ها رو کشیدیم. اتاق رو تاریک کردیم. موزیک، قهوه و سیگار.